نگاه يك داروساز به دارو، كلام و زندگي

قسمتی از "خداحافظ گاری کوپر" (درون گویی جسی)
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٥  
بارون می آمد و روی شیروانی ترانه می نواخت: ترانه ای که اگر آدم اون رو شب، در آغوش گرم او گوش کنه زیبا ترین ترانه دنیاست. هر قدر باد شدید تر باشه و بارون تندتر بیاد بازوهاش محکم تر دورت فشرده می شه و تو توی بغلت راحت تری و دیگه از هیچ چیز نمی ترسی. دست کم این احساس منه. من تمام عمرم صدای بارون روی شیروانی رو تنها شنیده ام. بارون دوست نداره کسی تنها ترانه اش رو گوش بده. حالا لابد (لنی) اسکی هاش رو بغل گرفته و خرخر می کنه. لابد خیال می کنه که من اجاقم سرده. وولف م ی نویسه هفتاد و پنج درصد از از زن ها از نظر جنسی نیمه سرد اند. نمی فهمم منظورش از نیمه سرد چیه. از این موضوع دیافراگم و این بساط ها هم سر در نمی آرم. سه ساله یکی خریده ام. فقط می گذارم جلوم و نگاهش می کنم. آخه وقتی آدم هنوز به اصطلاح دست نخورده است – از این کلمه حالم به هم می خورد. بوی قرون وسطای اسپانیا رو می ده – چطور می تونه دیافراگم بگذاره؟ من فقط دلم می خواست توی تاریکی در بغلش بخوابم  و به صدای بارون گوش بدم. الان هر دومون داریم بارون به این خوبی رو تلف می کنیم.
کلمات کلیدی:مطالب ادبی اخیر