نگاه يك داروساز به دارو، كلام و زندگي

یکه تاز
ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳  

این یکه تاز،
تَرک که ندارد،
رَحم که ندارد،
مرا در تنگنای مرداب چشمانش رطوبت گیر کرده...

بگو از جانم چه می خواهی؟
وقتی که نیزار گٍرد مرداب را
از رطوبت اشکهای غلیظت اشباع می کنی؟
از جانم چه می خواهی؟
وقتی کلاغ های مردار خوار هوس را،
از مزرع خرمایی موهات می پرانی؟...

من!
یکه باز...
خدا که ندارم،  
حیا که ندارم،
رسمٍ تنت را،            
عادت معوج انگشتانت را،
در شنزار خشک چشمانم لخت می کنم،
 میان نیزه های سیاه می کارم...


کلمات کلیدی:مطالب ادبی اخیر