نگاه يك داروساز به دارو، كلام و زندگي

فروش دارو با نسخه یا بدون نسخه(2): یک تجربه
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۳  

 یک روز در داروخانه ای در زرقان مسئول فنی بودم. زرقان شهر کوچیکیه. عمده در آمد مردمش هم کشاورزیه و دو سه تا کارخانه اطرافش. حدود ۱۲ ظهر بود که یک خانم جوان حدود ۲۰ ساله فکر کنم، با ۲ تا بچه ۲-۳ ساله وارد داروخانه شد و یک نسخه به من داد. نسخه اش یک آنتی بیوتیک بود و چند قرص ساده ء سرماخوردگی. بیمه نبود. روی هم شد ۱۳۵۰ تومان. دست کرد و یک ۱۰۰۰ تومانی داد. گفت اینقدر بهم بده. گفتم خانم داروهاتون رو باید کامل بخورید.(از این راهنمایی هایی های زهر ماریِ دارویی که جوابش همیشه همینه: به تو چه؟!)  اگه همراهتون نیست من نگه می دارم برید بیارید.  یک کم فکر کرد و گفت: نه! همین قدر بهم بدید. گفتم خوب بیا! همه اش را ببر، هر وقت تونستی بیار! فردا، یک هفته، یک ماه!(قربون وجدانی که اون موقع ها داشتم برم!) باز یک کم این پا و آن پا کردو گفت: نه! همین قدر بدید! مجبور شدم کمی از داروهاش رو کم بکنم و بدم بهش.

پول  را داد و دارو ها رو گرفت.  نگاه کرد. باز هم کمی این پا و آن پا کرد. این دختر های روستایی واقعا شرم ِ زیبایی دارند. خیلی کم پیش میاد که راحت حرف بزنند. حتی وقتی راجع به چیز معمولی می خوهند بپرسند. (چیز غیر معمول مثل کاندوم و نوار بهداشتی!) با این حال آدم از حیاشان کیف می کنه. بعد از چند ثانیه سکوت گفت:‌ چشم بچه ام می چسبه! یه چیزی برای چشمش دارید؟ گفتم : چند سالشه؟ اشاره کرد به یکی از بچه هاش که نفهمیدم دختره یا پسره. حدود ۳-۴ سالش بود. گفتم همیشه می چسبه یا فقط صبح ها که بیدار می شه؟ گفت: زیاد نیست! گفتم بیار جلو ببینمش. بچه را بغل کرد و روی پیشخون گذاشت. من متوجه ترشحات چرکی زیادی شدم که از کنار غدد اشکی اش بیرون آمده و جمع شده بود. من می توانستم آن موقع با یک کلر امفنیکل یا جنتا و پماد تتراسیکلین موضوع را تا حد زیادی حل کنم و حتی بگم درمان کنم. اما شیطان آمد و با آن سیخِ ۳سرش، اخلاق حرفه ای و محدودیت های قانونی ام را از عقب به من گوشزد کرد. گفتم: خانم این بچه را باید ببری دکتر. این خیلی عفونت داره. زن یک کم مکث کرد و گفت: حالا یه چیزی بدید. شیطان دوباره از عقب فشار آورد و من گفتم: نمی شه خانم! باید ببری اش دکتر. من نمی تونم بدون اجازه دکتر دارو بدم. در ثانی، من اصلا بلد نیستم چی باید بدم. زن چهره هاش رفت تو هم و داشت به زمین نگاه می کرد. یه جور غمگینی شد. دیدم به فکر رفته، با خودم گفتم داره حرفم را قبول می کنه! گفتم: برا چی نمی بری اش دکتر؟ به خاطر ویزیت؟ چادرش رو دور صورتش پیچید و  همان جور که زمین را نگاه می کرد سرش رو برای تایید تکون داد. گفتم: ببین خانم. این بچه عفونتش زیاده. باید حتما یک چشم پزشک ببیندش. ۲۰۰۰ تومان هزینه کن، از یه جایی بیار قرضی، چیزی، ارزشش رو داره. اگه الان ۲۰۰۰ تومان بدی ولی چشمش خوب بشه خیلی بهتر از اینه که فردا بچه طوریش بشه، بخوای پول متخصص و عمل و این چیزها بدی. دیدم باز داره زمین رو نگاه می کنه. چهره اش خیلی گرفته تر شد. دیدم رفته حسابی تو فکر. گفتم چرا نمی بری اش از این درمانگاه های رایگان؟ گفت پول می گیرند. گفتم نه بابا! رایگانه . گفت حالا شما یه چیزی بدید. من که دیدم دارم  وظیفه داروسازی خودم رو به بهترین نحو انجام می دم. گفتم: بیا این آدرس درمانگاه محمد رسول ال... الان ببرش شیراز. نیم ساعت بیشتر راه نیست. اونجا پول نمی گیرند. چشماش خیس شده بود. چادرش رو دوباره پیچید دور سرش و به بچه اش نگاه کرد که داشت چشمش رو می خاروند. گفت: نمی شه حالا شما یه چیزی بدید؟ گفتم: خانم! گفتم که بدون نسخه نه! برو این درمانگاه که بهت گفتم. برگردی هر چی دکتر نوشت بهت می دم. حالا که دیگه این درمانگاه رو می شناسی باید حتما نسخه بیاری! واقعا نگران شده بود. داشت بچه اش رو نگاه می کرد. چیزی نمونده بود گریه کنه. چادرش رو محکم کرد و دست دو تا بچه اش رو گرفت و رفت بیرون.

من دیدم داره از راهی میره که به طرف شیراز نیست. فهمیدم قصد رفتن به اون درمانگاه رو نداره. با خودم گفتم : دنده اش نرم. اول پول دکتر نداشت بده. حالا که دیگه آدرس داره کجا بره پول هم نخواد بده. من وظیفه خودم رو خوب انجام دادم. و از در شیشه ای داروخانه خیره شدم به انتهای چادرش که داشت از من خیلی دور می شد. به خودم آمدم. شروع کردم به جمع و جور کردن پیشخوان. چشمم افتاد به نسخه زن. نسخه را پشت و رو کردم که پشتش را مهر کنم. یکدفعه چشمم به یک نوشته افتاد که پشت نسخه مهر شده بود: داخلی. درمانگاه محمد رسول ا...  مو به نتم سیخ شد. تاریخش رو نگاه کردم. همین امروز صبح بود. احساس کردم پوست صورتم داره جمع می شه. واقعا داشت اشکم در می آمد. از در شیشه ای بیرون رو نگاه کردم. اثری از زن نبود.

 نباید خیلی طول می کشید که بفهمم اگر زن پول رفت و برگشت به شیراز داشت، بقیه داروهای خودش را می گرفت. که بفهمم برای بعضا ها ۳۵۰ تومان هم مسئله بزرگیه. چه برسه به ۷۰۰-۸۰۰ تومان پول کرایه ماشین. که بفهمم با توصیه های من زن درمانگاه نمیره، چشم بچه اش هم خوب نمیشه، اون اتفاقی که نباید بیفته هم می افته!  نفهمیدم. نفهمیدم...

 اما یک چیزی رو توی کله ام کردم: گُه بگیرن به این اخلاق حرفه ای!


کلمات کلیدی:مطالب دارویی اخیر