نگاه يك داروساز به دارو، كلام و زندگي

پیروزی...
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۳  

وقتی سایه پنجره بر پرده ها پدیدار شد، ساعت بین هفت و هشت  بود و آنگاه دوباره من در زمان بودم و صدای ساعت را می شنیدم. ساعت پدر بزرگ بود و هنگامی که پدرمان آن را به من می داد گفت: کوئنتین! مقبره همه امید ها و آرزوها را به تو میدهم. به طرز نسبتا عذاب آوری این احتمال هست که از آن استفاده خواهی کرد تا نتیجه عبث همه تجارب بشری را ببینی که همان قدر با حوائج شخصی تو جور در می آید که با حوائج شخصی او یا پدرش جور در می آمد. من این را به تو می دهم نه برای آنکه زمان را به را به خاطر بسپاری، بلکه برای اینکه گهگاهی برای یک لحظه از یادش ببری و همه دم هایت را مصروف غلبه یافتن بر آن نکنی. گفت چون هیچ نبردی به پیروزی نمی رسد. حتی نبردی در نمی گیرد. عرصه نبرد تنها حماقت و نومیدی بشر را بر او آشکار می کند و پیروزی پندار فیلسوفان و ابلهان است.

 

خشم و هیاهو

ویلیام فالکنر

صالح حسینی